๑۩۞۩๑ niCe b0Ys ๑۩۞۩๑
1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 ، 6 ، 7 ، 8 ، 9 ... آخرش کجاست پس چرا هرچی میشمرم تموم نمیشه . با خودش گفت ولی من اخرشو پیدا میکنم ، تندو تند شمرد ، اعداد بزرگترو بزرگتر میشد ، می گفت فکر کنم دارم به آخرش نزدیک میشم . سریع تر شمرد . اونقد سریع که از دنیا و آدمای دورو برش غافل شد . بازم رفت جلو . جلو ... جلو .... جلوتر .... یه روز به خودش اومد . اطرافشو نگا کرد . هیچی ندید ، به جز یه عالمه عدد ناتموم . اعدادو شمرده بود بدون اینکه ازشون لذتی ببره . زندگی با تموم لحظه هاش ،دوست داشتن با تموم قشنگیاش و دنیا رو با همه سیاهی و سفیدیاش تو بازی اعداد باخت . به نام خدای مهربون همیشه سر بازی قایم موشک دعوامون میشد من میگفتم تو جر میزنی اون میگفت نخیر خودت جر زنی . بهش گفتم منو میتونی گول بزنی ولی خدا که دیگه شاهده رو برگردوند اون طرفو گفت اصلا ایشاا.. هرکی جر میزنه خدا ببرتش تو جهنم . منم گفتم باشه قبوله،حالا برو چشم بذار . رفت که چم بذاره . چشماشو بست ،شروع کرد به شمردن منم سریع رفتم تا یه جا پیدا کنم و قایم بشم ، با خودم گفتم ایندفه دیگه نمیتونی منو پیدا کنی. شمردنش تموم شد ،یکم گشت ،بعد یهو اومد بالای سرمو گفت یو هو ،دیدی پیدات کردم . گفتم اه،قبول نیست ،تو جر میزنی ،اصلا ازکجا معلوم که چشماتو میبندی . با عصبانیت گفت نخیرشم من جر زن نیستم در ضمن چشمامم میبندم ،اینو گفتو رفت یه گوشه ای نشست ،از حرفام ناراحت شد . رفتم پیشش ،گفتم قهری ؟ روشو کرد اونطرفو گفت آره . گفتم خب ببخشید . گفت نه نمیخوام تو خیلی بدی ،همش به من میگی جر زن . بهش گفتم من که نمیخواستم ناراحتت کنم حالا ببخشید ،خواهش میکنم بیا بقیه بازیمونو بکنیم . یکم مکث کرد و گفت باشه برو چشم بذار . رفتم یه گوشه نشستم تاچشم بذارم . چشمامو بستم ،شروع کردم به شمردن ،1 ،2 ،3 ،... . صدای پا هاشو میشنیدم که داشت بدو بدو ازم دورمیشد تا بره یه جایی قایم بشه . شمردنم تموم شد شروع کردم به گشتن ،هرجا که به ذهنم میرسید ولی پیداش نکردم ،خسته شدم ،نشستم . یهد دیدم خودش پرید جلومو گفت ساک ساک . دوباره قاطی کردم . گفتم من قبول ندارم توخیلی میری دور قایم میشی . گفت خب تو هم میتونی بری دور قایم بشی . رومو کردم به خدا ،گفتم خدایا هیچی نمیخوای بهش بگی ،جوابمو نداد . خدا هم از اون طرفداری میکرد گفتم اشکال نداره خدایا تو هم جر زنی کن . با اینکه همیشه تو بازی میباختم ولی قایم موشک بازی با اونو خیلی دوست داشتم . همیشه هم اخر بازی بهم میگفت چون تو باختی باید برام لواشک بخری .آخه لواشک خیلی دوست داشت . اون روزا گذشت . حالا یه قایم موشک دیگه ،من چمامو بستم ، اونم رفت ،مثل همیشه رفت یه جایه دور تا دیگه نتونمپیداش کنم ،بازم من باختم . آره من رسم قایم موشکو بلد نبودم . همیشه بودن کسانی که بهم بگن تو هیچی از زندگی نمیدونی .
چون دوست داشتنو تجربه نکردی . بودن کسایی که بهم بگن دوست داشتن یعنی زندگی ........ اونایی
که دوست داشتنو تجربه کرده بودن . ولی هیچ وقت بهم نگفتن که دوست داشتن دل خیلی
بزرگی میخواد . نگفتن باید طاقت دل تنگی رو داشته باشی . نگفتن باید طاقت دوری داشته باشی . بهم نگفتن اونقدر اسیرت میکنه که هیچوقت ازش سیر نمیشی . آره . نگفتن
......... . هیچکدومشون الفبای دوست داشتنو برام تکرار نکردن . یکی بود یکی نبود .زیر گنبد کبود .دوتا رفیق بودن ،یکی آبادانی ،یکی تهرانی .آبادانیه اسمش رسول بود تهرانیه اسمش علی.اینا تو خدمت با هم دیگه خیلی جور بودن ،طوری که اگه دو ساعت همدیگرو نبینن نگران حال همدیگه میشن .خلاصه میگذره و دو سال خدمت اینا تموم میشه . دم در پادگان که می خوان از همدیگه خداحافظی کنن ،تهرانیه به آبادانیه میگه رسول ،خدمتمون تموم شد رفاقتمون تموم نمیشه هر موقع کار خوب خواستی بیا تهران پیش خودم .آبادانیه میگه من پول و پله ندارم ولی هر موقع زن خوب خواستی بیا آبادان من برات زن میگیرم . میگذره و بعد یه سال تهرانیه هوس زن گرفتن میکنه .میره کجا؟ آبادان .دنبال خونه رفیقش میگرده میره میبینه یه خونه فقیرونه و سادس . در مزنه ،رسول میاد دم در ،سلام،احوال پرسی ،تحویل گرمو یک هفته مهمون نوازی .بعد یه هفته علی به رسول میگه رسول ،قرار نبود برای من زن بگیری ؟رسول میگه آره .میگه خب بریم برام زن بگیر .میره تو دوست آشنا ،فامیل ،رفیق ،هرکی رو میگرده تهرانیه نمی پسنده ، بعد از یه هفته دم در خونه آبادانیه داره باهاش خداحافظی میکنه به رسول میگه تو به قول خودت وفا کردی اما من نپسندیدم . تو همین حین یه دختری از همسایگی آبادانیه میاد میره تو خونه آبادانیه .یه دختر خوشگل ،سنگین ،رنگین .علی میگه رسول من این دختر رو میخوام . حالا دختره کی ابادانیه میشه ؟ نامزد آبادانیه . رسول با شنیدن این حرف توی دل خالی میشه . خیلی سخته براش .ولی بدون اینکه بزاره علی بفهمه میگه باشه . خودش میره با خانواده ها صحبت میکنه با دختره صحبت میکنه . دستشو میذاره تو دست علی و میفرصتتش تهران . بعد از یه سال رسول گوشه گیرو منزوی میشه بدون هیچ امیدی . ماردش بهش میگه نامزدتو که دادی رفت .برو پیش رفیقت ببین بهت کار میده . میره تهران دنبال خونه رفیقش .میبینه یه ساختمون با عظمت و کلی تشکیلات . زنگو میزنه ،یکی آیفونو برمیداره ،میگه سلام علی ،من اومدم .طرف میگه آقا برو من تورو نمیشناسم .قطع میکنه .رسول با خودش میگه حتما چون من صدام عوض شده این منو نشناخت . دوباره زنگو میزنه ،میگه علی منم رسول از آبادان اومدم ،طرف میگه آقا برو من اصلا رفیقی به اسم روسل ندارم .با خودش میگه رفیقم نامردی کرد . خسته شده . میره یه جا تو چمنای جلوی ساختمون میشینه . میبینه سه نفر که قیافشون به دزدا میخوره دارن میان طرفش .این با خودش میگه الان اینا میان منو میزنن پولامم میبرن .وقتی میان جلو میگه بذار پولارو بدم که حداقل کتکرو نخورم بهشون میگه این پول برگشتم به آبادانه همش مال شما . اینا میکن نه ما با پولات کاری نداریم حالا که غریبی بیا این پنجاه هزار تومنم بگیر . پولرو میگیریه میگه الان میرم یه دست کت و شلوار میگیرم یه اصلاح میکنم بر میگردم آبادان به مادرم میگم رفیقم بهم کار داد کن نخواستم ،نگم نامردی کرد .همه این کارارو میکنه داره میره سوار ماشین شه یه خانومی با ماشین براش بوق میزنه : آقا بیا سوار شو . رسول میگه خانوم برو تورو خدا من بچه تهران نیستم بچه شهرستانم زود گول میخورم از همه گول خوردم تو دیگه گولم نزن .زنه پیاده میشه میگه آقا من از تیپ و قیافت خوشم اومده میخوام برام کار کنی . میره جایی که زنه کار میکنه اونجا کار میکنه .از برکت این ،کار زنه میگیره .بعد شش ماه زنه بهش میگه خوشم اومد ازت معلومه که واقعا مردی ،اگه دوست داشته باشی میتونی با دختر من ازدواج کنی .با دختر زنه هم ازدواج میکنه . میگذره بعد از چند وقت دختره بهش میگه رسول یه مجلس شراب خوری داریم بالای شهر میای بریم ؟ میگه باشه بریم .میرن بالای شهر یه گوشه مجلس میشینن .اون گوشه مجلس کی نشسته ؟ نامزد سابق آبادانیه که الان شده زن تهرانیه . آبادانیه بلند میشه میگه ساقی اول من . میگن بگو .میگه بزنید به افتخار اون رفیقی که قول دادو به قولش وفا نکرد .همه میزنن . میگه پیک دومو بزنید به افتخار اون سه تا دزدی که به دادم رسیدنو بهم پول دادن .پیک دومم میزنن. میگه پیک سومو بزنید به سلامتی ان زنی که بهم کار دادو این دختری که زنم شد .خب ،هرچی بود پرونده بود به تهرانیه .تهرانیه بهش بر میخوره میگه ساقی دوم من . میگه پیک اولو بزنید به سلامتی اون رفیقی که قول دادو به قولش وفا کرد .همه میزنن . میگه پیک دومو بزنید به سلامتی اون سه تا جوونی که دزد نبودن من فرستاده بودمشون .همه میزنن. میگه پیک سومم بزنید ،قسم خورده بودم که نگم ولی میگم ،بزنید به سلامتی اون زنی که مادرمه و اون دختری که خواهرمه. ๑۩۞۩๑به نام خودش که تا نداره๑۩۞۩๑ با یه نگاه شروع شد . یه نگاه گرم . با لبخند شیرین شد . یواش یواش این خنده ها برام قشنگی پیدا کرد . وابسته شدم . به مهربونی نگاهش
.به شیرینی خنده هاش . به گرمی دستاش. به
دوست داشتنش آره دوست داشتن . اما واسه چی
، چرا علتش چیه ، همه اینا یه دلیل بود . ولی دوست داشتن که دلیل نمیخواد.اصلا دلیلی برای دوست داشتن وجود نداره. دوستی و
دوست داشتن با دل معنی پیدا میکنه پس دل میخواد نه دلیل. یه روز به یه نگاه گرم ازم پرسید دوسم داری ؟ گفتم آره . گفت چرا ؟ گفتم
نمیدونم یعنی دلیلی ندارم . خندید. خندش مثل یه پتک خورد تو سرم . دلم اتیش گرفت .
با خودم گفتم شاید دوستی بدون دلیلو نمی
فهمه . گفت ولی من خیلی تو رو دوست دارم اونقدر که اندازه نداره اصلا تا بی نهایت
دوست دارم . منم گفتم چرا ؟ دلیلش چیه ؟
یکم فکر کرد . بعد شروع کرد به دلیل اوردن . یه عالمه دلیل اورد . اونقدر دلیل
اورد که تونست منو راضی کنه . ساکت شدم . دیگه هیچی نگفتم . چند سال گذشته . امشب اومده تا باهام حرف بزنه . مثل همیشه
نیست . حتی آسمونم با شبایه دیگه فرق میکنه. ساکت بودم . سرشو گذاشت رو شونه هام . انگار میخواست قبل از حرفش آرومم کنه . بازم ساکت بودم هیچی نگفتم . سرشو اورد بالا تو چشمام نگاه کرد گفت هنوزم منو دوست داری .هیچی
نگفتم . بغض نمیزاشت حرف بزنم . میدونستم چی میخواد بگه . خیلی وقت بود که از
رسیدن این شب میترسیدم . زل زدم تو چشماش .گفتم نه . تعجب کرد . دوباره ازم
پرسید . هنوزم منو دوست داری ؟ گفتم نه . اشک تو چشماش جم شد . هم خوشحال بود هم متعجب . آره خوشحال بود چون دیگه دلیلی برای دوست داشتنم نداشت . امشبم اومده
بود تا همینو بگه . اما با این حرف من خیلی راحت تر شد . اخه بعضی وقتا ازم میپرسید تا حالا
شده من دلتو بشکنم ؟ منم به دروغ بهش می گفتم :نه. تا مبادا دلش بشکنه یعنی طاقت شکستنشو نداشتم . آره ایندفعه هم
دروغ گفتم چوننخواستم فکر کنه با رفتنش میشکنم اینجوری میتونه بدون هیچ دردی بره . تو چشمام
نگاهی کردو خیلی راحت گفت باشه پس منم میرم این آخرین باری بود که اون چشمایه
مهربون به من نگاه میکرد . این اخرین باری بود که قلبش برایه من میتپید . میخواستم
تا لحظه آخر فقط نگاش کنم . اما . اما رفت . بدون
اینکه حرفی بزنه بدون اینکه دلیل بیاره . آره بدون دلیل رفت . حالا من موندمو یه درد بدون دلیل . 





یه روز گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم .گفتم باشه تو بذار.گفت شکلات،هروقت که همدیگرو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من ،باشه؟گفتم باشه .هر بار یه میذاشتم تو دستش ،اونم یه شکلات میذاشت تو دست من ،باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم ،دوست دوست ،من تندی شکلاتمو باز میکردم میذاشتم تو دهنمو تند تند میمکیدم ،میگفت شکمو ،تو دوست شکموی منی ،بعد شکلاتشو میذاشت توی یه صندوقچه کوچولوی قشنگ . میگفتم بخورش .میگفت تموم میشه ،میخوام تموم نشه، برای همیشه بمونه . صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچکدومشو نخورده بود . من همشو خورده بودم . بهش گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت چیکار میکنی؟گفت مواظبشون هستم ،میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم ،منم شکلاتمو میذاشتم تو دهنمو میگفتم نه،نه،نه تا نداره . دوستی که تا نداره .
یه سال،دوسال،چهار سال،هفت سال،ده سال،بیست سال گذشته . اون بزرگ شده،منم بزرگ شدم .من همه شکلاتامو خوردم ، اون همه شکلاتاشو نگه داشته . اون اومده امشب تا خداحافظی کنه ،میخواد بره ،بره اون دور دورا. میگه میرم اما زود برمیگردم . من که میدونم میره و برنمیگرده .یادش رفت شکلات به من بده. من که یادم نرفته ،یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه ،یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش ،با خودم گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت .اما،اما یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش هر دوتا رو خورد .خندیدم .میدونستم دوستی من تا نداره ،میدونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه .خوب شد همه شکلاتامو خوردم .اما اون هیچکدومشو نخورده .
حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار میکنه؟!
๑۩۞۩๑عشقتون بی همتا๑۩۞۩๑ 
حیف
که دخترک باور نمیکرد . یعنی نمیتونست باور کنه . همیشه با ناراحتی و
افسوس دلسردی به پسرک قصه ی ما میگفت . اگه چشم داشتم ، اگه بینا بودم ،
اگه... خیلی چیزایه دیگه . اونوقت برای همیشه پیشت میموندم . اونوقت تو
واقعا میتونستی منو دوست داشته باشی . گذشت . بلاخره روزی که منتظرش بودن
رسید . دوتا چشم بینا پیدا شد .
دخترک
بلاخره بینا شد . دیگه هیچ اگه ای وجود نداشت . دخترک با تمام وجود با
خوشحالی رفت پیش دوستش . یه چیزی دید که انگار همه چی یادش رفت .دید که
دوستش کوره .اشک تو چشماش جمع شد . دلش لرزید . تمام احساسش سرد شد .
چشماشو بست و رو به پسرک گفت .برو ما نمیتونیم برایه همیشه پیش هم باشیم
. وقتی پسرک اینو شنید .بدون اینکه ازش دلیل بخواد فقط با یه لبخند تلخ
به دخترک گفت : من میرم فقط مواظب چشمای من باش . رفت .
بازم یکی رفت و یکی موند . 

یکی از بزرگترین تولید کننده های دختر شناخته
شده .از طرفی جمعیت کثیری از دختران ما در بسیاری از مسائل
به دلیل نا آگاهی سبب بروز
مشکل شده اند و این موضوع توجه بسیاری از مسئولین و سران کشور را
به خود جلب کرده ، با توجه به ین مهم
ما بر آن شدیم که با یاری دست اندرکاران و لطف درگاه الهی
چاره ای برای این موضوع بیندیشیم تا قدمی در راه آبادانی این مرز و بوم برداشته
باشیم .
لطفاً به ادامه مطلب مراجعه نمایید
ادامه مطلب



