تبليغاتX
๑۩۞۩๑ niCe b0Ys ๑۩۞۩๑

سوال لطافت محبتش را تنها قطره های باران پاسخ میدادند.

آخری نشناختمش!!

کودکی است خرد سال که با اشوه های لطیف و مهربان دلبری میکند،

یا مشغولی است که شغلش تحول خاطر چون منی است پر هیاهو!!!

آری

او دلبری میکرد و من روز به روز قلب گرا تر میشدم.

قدرت احساس آنقدر بود که علائم راهم را جملگی به سمت عشق معشوق نشانه گر میشد!

گاهی شاد،گاهی غمگین آما همیشه بی تاب روز دیدار!

طعم زندگی را روی لب هایش چشیدم.

لذت آرامش را در چشمانش دیدم!

محبت را در آغوشش بغل کردم....!

ناغافل شعله ی عشق احساسم را سوزاند

خاکسترش بر روی افکارم نشت و لحظه ای دوری را برابر مرگ و حجله و سوال های بی سر و ته منکرات قبرستاد خواند.

گذشت............

هم اکنون آغوشش را به قیمت زندگی خریدارم!

اما افسوس که خاکستر احساس ابری سیاه شد و بر روی حیات تن بارید!

من خویش میدانم که دیگر اینگونه مجنون نمیشوم!!

چون لیلی را خود با با آتش عشق و احساس سوزاندم و  خود نیز خاموش کردمش!!!!!!!!!!!!!!!!




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 23:14 توسط ..:: niCe b0Ys ::..

در گذر عشق عمر سرمایه است.بارلها عشقم را بیفزای عمر میگذارم!
تعدد سال هارا بهانه میکنم تا وسعتش را گسترش دهم.
با گرمای تابستان به وی حرارت میبخشم تا به لیلی دل نزدیکتر شوم.
در خزان امید را سرمشق میدهم و از رویش بار ها مینویسم تا اگر زمستان آمد،مردود نشوم.
آری زمستانی سخت در راه است.
زمستانی که حاصل گردبادش فاصله است وبارانش خاک قدمگاهم را شــل میکند.
در این منجلاب سختی مشق شب پاییز ندا سر میدهد که بهار در راه است.
با نسیمش نفس تازه میکنم و روی به باران بهشتی میشویم.
هم صدای بلبلان و بال در بال پرستو ها نشاط را به زمین هدیه میکنم.
بهار رسید. خورشید گیسوان لیلی را میبافت.کسی میگفت نسیمی که سبزه زار را میرقصاند از دم لیلی است.
دیگری از حقارت خورشید نزدش میگفت که وی کنیزی چو خورشید دارد.
بهار پشت بهار آمد و او همچنان در شهر عشق پادشاهی میکر.
سرانجام دریافتم که یک عمر به دم لیلی نفس میکشیدم و بهار بهانه بود!!!!!!!!
(دل نوشته)



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 14:17 توسط ..:: niCe b0Ys ::..

1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 ، 6 ، 7 ، 8 ، 9 ...    

آخرش کجاست پس چرا هرچی میشمرم تموم نمیشه .

با خودش گفت ولی من اخرشو پیدا میکنم ، تندو تند شمرد ، اعداد بزرگترو بزرگتر میشد ، می گفت فکر کنم دارم به

آخرش نزدیک میشم . سریع تر شمرد . اونقد سریع که از دنیا و آدمای دورو برش غافل شد . بازم رفت جلو .

جلو ... جلو .... جلوتر ....

یه روز به خودش اومد . اطرافشو نگا کرد . هیچی ندید ، به جز یه عالمه عدد ناتموم .

اعدادو شمرده بود  بدون اینکه ازشون  لذتی ببره .

زندگی با تموم  لحظه هاش ،دوست داشتن با تموم قشنگیاش و دنیا رو با همه سیاهی و سفیدیاش

تو بازی اعداد باخت .





لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 20:33 توسط ..:: niCe b0Ys ::..

به نام خدای مهربون

همیشه سر بازی قایم موشک دعوامون میشد

من میگفتم تو جر میزنی اون میگفت نخیر خودت جر زنی .

بهش گفتم منو میتونی گول بزنی ولی خدا که دیگه شاهده

رو برگردوند اون طرفو گفت اصلا ایشاا.. هرکی جر میزنه

خدا ببرتش تو جهنم . منم گفتم باشه قبوله،حالا برو چشم بذار .

رفت که چم بذاره . چشماشو بست ،شروع کرد به

شمردن منم سریع رفتم تا یه جا پیدا کنم و قایم بشم ،

با خودم گفتم ایندفه دیگه نمیتونی منو پیدا کنی. شمردنش تموم

شد ،یکم گشت ،بعد یهو اومد بالای سرمو گفت یو هو ،دیدی پیدات کردم .

گفتم اه،قبول نیست ،تو جر میزنی ،اصلا ازکجا معلوم که چشماتو میبندی .

با عصبانیت گفت نخیرشم من جر زن نیستم در ضمن چشمامم میبندم ،اینو گفتو رفت

یه گوشه ای نشست ،از حرفام ناراحت شد . رفتم پیشش ،گفتم قهری ؟

روشو کرد اونطرفو گفت آره . گفتم خب ببخشید .

گفت نه نمیخوام تو خیلی بدی ،همش به من میگی جر زن .

بهش گفتم من که نمیخواستم ناراحتت کنم حالا

ببخشید ،خواهش میکنم بیا بقیه بازیمونو بکنیم . یکم مکث کرد و گفت باشه برو چشم بذار .

رفتم یه گوشه نشستم تاچشم بذارم . چشمامو بستم ،شروع کردم به شمردن ،1 ،2 ،3 ،...  .

صدای پا هاشو میشنیدم که داشت بدو بدو ازم دورمیشد تا بره یه جایی قایم بشه .

شمردنم تموم شد شروع کردم به گشتن ،هرجا که به ذهنم میرسید ولی پیداش نکردم

،خسته شدم ،نشستم . یهد دیدم خودش پرید جلومو گفت ساک ساک .

دوباره قاطی کردم . گفتم من قبول ندارم توخیلی میری دور قایم میشی .

گفت خب تو هم میتونی بری دور قایم بشی . رومو کردم به خدا ،گفتم خدایا هیچی

نمیخوای بهش بگی ،جوابمو نداد .

خدا هم از اون طرفداری میکرد گفتم اشکال نداره خدایا تو هم جر زنی کن . 

با اینکه همیشه تو بازی میباختم ولی قایم موشک بازی با اونو خیلی دوست داشتم .

همیشه هم اخر بازی بهم میگفت

چون تو باختی باید برام لواشک بخری .آخه لواشک خیلی دوست داشت .

اون روزا گذشت . حالا یه قایم موشک دیگه ،من چمامو بستم ،

اونم رفت ،مثل همیشه رفت یه جایه دور تا دیگه نتونمپیداش کنم ،بازم من باختم .

آره من رسم قایم موشکو بلد نبودم .




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 22:23 توسط ..:: niCe b0Ys ::..



برای بزرگ دیدن عکس روی آن کلیک کنید!




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:55 توسط ..:: niCe b0Ys ::..

 

همیشه بودن کسانی که بهم بگن تو هیچی از زندگی نمیدونی . چون دوست داشتنو تجربه نکردی .

بودن کسایی که بهم بگن دوست داشتن یعنی زندگی ........ اونایی که دوست داشتنو تجربه کرده بودن .   ولی هیچ وقت

بهم نگفتن که دوست داشتن دل خیلی بزرگی میخواد . نگفتن باید طاقت دل تنگی رو داشته باشی . نگفتن باید طاقت دوری

داشته باشی . بهم نگفتن اونقدر اسیرت میکنه که هیچوقت ازش سیر نمیشی . آره . نگفتن ......... . هیچکدومشون الفبای

دوست داشتنو برام تکرار نکردن .

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 15:22 توسط ..:: niCe b0Ys ::..

یکی بود یکی نبود .زیر گنبد کبود .دوتا رفیق بودن ،یکی آبادانی ،یکی تهرانی .آبادانیه اسمش رسول بود تهرانیه اسمش علی.اینا تو  خدمت با هم دیگه خیلی جور بودن ،طوری که اگه دو ساعت همدیگرو نبینن نگران حال همدیگه میشن .خلاصه میگذره و دو سال خدمت اینا تموم میشه . دم در پادگان که می خوان از همدیگه خداحافظی کنن ،تهرانیه به آبادانیه میگه رسول ،خدمتمون تموم شد رفاقتمون تموم نمیشه هر موقع کار خوب خواستی بیا تهران پیش خودم .آبادانیه میگه من پول و پله ندارم ولی هر موقع زن خوب خواستی بیا آبادان من برات زن میگیرم .

میگذره و بعد یه سال  تهرانیه هوس زن گرفتن میکنه .میره کجا؟ آبادان .دنبال خونه رفیقش میگرده میره میبینه یه خونه  فقیرونه و سادس . در مزنه ،رسول میاد دم در ،سلام،احوال پرسی ،تحویل گرمو یک هفته مهمون نوازی .بعد یه هفته علی به رسول میگه رسول ،قرار نبود برای من زن بگیری ؟رسول میگه آره .میگه خب بریم برام زن بگیر .میره تو دوست آشنا ،فامیل ،رفیق ،هرکی رو میگرده تهرانیه نمی پسنده ، بعد از یه هفته دم در خونه آبادانیه داره باهاش خداحافظی میکنه به رسول میگه تو به قول خودت وفا کردی اما من نپسندیدم . تو همین حین یه دختری از همسایگی آبادانیه میاد میره تو خونه آبادانیه .یه دختر خوشگل ،سنگین ،رنگین .علی میگه رسول من این دختر رو میخوام . حالا دختره کی ابادانیه میشه ؟ نامزد آبادانیه . رسول با شنیدن این حرف توی دل خالی میشه . خیلی سخته براش .ولی بدون اینکه بزاره علی بفهمه میگه باشه . خودش میره با خانواده ها صحبت میکنه با دختره صحبت میکنه . دستشو میذاره تو دست علی و میفرصتتش  تهران . بعد از یه سال رسول گوشه گیرو منزوی میشه بدون هیچ امیدی . ماردش بهش میگه نامزدتو که دادی رفت .برو پیش رفیقت ببین بهت کار میده . میره تهران دنبال خونه رفیقش .میبینه یه ساختمون با عظمت و کلی تشکیلات . زنگو میزنه ،یکی آیفونو برمیداره ،میگه سلام علی ،من اومدم .طرف میگه آقا برو من تورو نمیشناسم .قطع میکنه .رسول با خودش میگه حتما چون من صدام عوض شده این منو نشناخت . دوباره زنگو میزنه ،میگه علی منم رسول از آبادان اومدم ،طرف میگه آقا برو من اصلا رفیقی به اسم روسل ندارم .با خودش میگه رفیقم نامردی کرد . خسته شده . میره یه جا تو چمنای جلوی ساختمون میشینه . میبینه سه نفر که قیافشون به دزدا میخوره دارن میان طرفش .این با خودش میگه الان اینا میان منو میزنن پولامم میبرن .وقتی میان جلو میگه بذار پولارو بدم که حداقل کتکرو نخورم بهشون میگه این پول برگشتم به آبادانه همش مال شما . اینا میکن نه ما با پولات کاری نداریم حالا که غریبی بیا این  پنجاه هزار تومنم بگیر . پولرو میگیریه میگه الان میرم یه دست کت و شلوار میگیرم یه اصلاح میکنم بر میگردم آبادان به مادرم میگم رفیقم بهم کار داد کن نخواستم ،نگم نامردی کرد .همه این کارارو میکنه داره میره سوار ماشین شه یه خانومی با ماشین براش بوق میزنه : آقا بیا سوار شو . رسول میگه خانوم برو تورو خدا من بچه تهران نیستم بچه شهرستانم زود گول میخورم از همه گول خوردم تو دیگه گولم نزن .زنه پیاده میشه میگه آقا من از تیپ و قیافت خوشم اومده میخوام برام کار کنی . میره جایی که زنه کار میکنه اونجا کار میکنه .از برکت این ،کار زنه میگیره .بعد شش ماه زنه بهش میگه خوشم اومد ازت معلومه که واقعا مردی ،اگه دوست داشته باشی میتونی با دختر من ازدواج کنی .با دختر زنه هم ازدواج میکنه .

میگذره بعد از چند وقت دختره بهش میگه رسول یه مجلس شراب خوری داریم بالای شهر میای بریم ؟ میگه باشه بریم .میرن بالای شهر یه گوشه مجلس میشینن .اون گوشه مجلس کی نشسته ؟ نامزد سابق آبادانیه که الان شده زن تهرانیه . آبادانیه بلند میشه میگه ساقی اول من . میگن بگو .میگه بزنید به افتخار اون رفیقی که قول دادو به قولش وفا نکرد .همه میزنن . میگه پیک دومو بزنید به افتخار اون سه تا دزدی که به دادم رسیدنو بهم پول دادن .پیک دومم میزنن. میگه پیک سومو بزنید به سلامتی ان زنی که بهم کار دادو این دختری که زنم شد .خب ،هرچی بود پرونده بود به تهرانیه .تهرانیه بهش بر میخوره میگه ساقی دوم من . میگه پیک اولو بزنید به سلامتی اون رفیقی که قول دادو به قولش وفا کرد .همه میزنن . میگه پیک دومو بزنید به سلامتی اون سه تا جوونی که دزد نبودن من فرستاده بودمشون .همه میزنن. میگه پیک سومم بزنید ،قسم خورده بودم که نگم ولی میگم ،بزنید به سلامتی اون زنی که مادرمه و اون دختری که خواهرمه.




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 1:41 توسط ..:: niCe b0Ys ::..



برای مشاهده به ادامه مطلب مراجعه نمایید






ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 22:4 توسط ..:: niCe b0Ys ::..

 ๑۩۞۩๑به نام خودش که تا نداره๑۩۞۩๑ 

با یه شکلات شروع شد . من یه شکلات گذاشتم تو دستش ، اونم یه شکلات گذاشت تو دست من . من بچه بودم، اونم بچه بود . سرمو بالا کردم، سرشو بالا کرد . خندیدم . گفت دوستیم؟ گفتم دوست دوست . گفت تا کجا ؟ گفتم دوستی که تا نداره .گفت تا مرگ.خندیدمو گفتم ، من که گفتم تا نداره . گفت باشه تا پس از مرگ . گفتم نه،نه،نه،نه تا نداره .گفت قبول تا اونجا که همه دوباره زنده میشن ، یعنی زندگی پس از مرگ ،بازم منو تو با هم دوستیم؟ تا بهشت ، تا جهنم ،تا هرجا که باشه منو تو با هم دوستیم ؟ خندیدمو گفتم ، تو براش تا هرکجا که دلت میخواد یه تا بذار ،اصلا یه تا بکش از این سر دنیا تا اون سر دنیا . اما من اصلا براش تا نمیذارم . نگام کرد،نگاش کردم. باور نمیکرد . میدونستم اون میخواست حتما دوستی ما تا داشته باشه ،دوستی بدون تا رو نمیفهمید.
یه روز گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم .گفتم باشه تو بذار.گفت شکلات،هروقت که همدیگرو میبینیم یه شکلات مال تو یکی مال من ،باشه؟گفتم باشه .هر بار یه میذاشتم تو دستش ،اونم یه شکلات  میذاشت تو دست من ،باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم ،دوست دوست ،من تندی شکلاتمو باز میکردم میذاشتم تو دهنمو تند تند میمکیدم ،میگفت شکمو ،تو دوست شکموی منی ،بعد شکلاتشو میذاشت توی یه صندوقچه کوچولوی قشنگ . میگفتم بخورش .میگفت تموم میشه ،میخوام تموم نشه، برای همیشه بمونه . صندوقش پر از شکلات شده بود . هیچکدومشو نخورده بود . من همشو خورده بودم . بهش گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن یا کرما اونوقت چیکار میکنی؟گفت مواظبشون هستم ،میگفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوستیم ،منم شکلاتمو میذاشتم تو دهنمو میگفتم نه،نه،نه تا نداره . دوستی که تا نداره .
یه سال،دوسال،چهار سال،هفت سال،ده سال،بیست سال گذشته . اون بزرگ شده،منم بزرگ شدم .من همه شکلاتامو خوردم ، اون همه شکلاتاشو نگه داشته . اون اومده امشب تا خداحافظی کنه ،میخواد بره ،بره اون دور دورا. میگه میرم اما زود برمیگردم . من که میدونم میره و برنمیگرده .یادش رفت شکلات به من بده. من که یادم نرفته ،یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنه ،یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش ،با خودم گفتم اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت .اما،اما یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش هر دوتا رو خورد .خندیدم .میدونستم دوستی من تا نداره ،میدونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه .خوب شد همه شکلاتامو خوردم .اما اون هیچکدومشو نخورده .
حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار میکنه؟!



๑۩۞۩๑عشقتون بی همتا๑۩۞۩๑



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 20:59 توسط ..:: niCe b0Ys ::..

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود ، تو این دنیای نامرد ، یه دخترک کوری بود . دخترک یه کسی رو داشت که دخترکو دوسش داشت ، عاشقش بود ، اما حیف.....
حیف که دخترک باور نمیکرد . یعنی نمیتونست باور کنه . همیشه با ناراحتی و افسوس دلسردی به پسرک قصه ی ما  میگفت . اگه چشم داشتم ، اگه بینا بودم ، اگه... خیلی چیزایه دیگه . اونوقت برای همیشه پیشت میموندم . اونوقت تو واقعا میتونستی منو دوست داشته باشی . گذشت . بلاخره روزی که منتظرش بودن رسید . دوتا چشم بینا پیدا شد .
دخترک بلاخره بینا شد . دیگه هیچ اگه ای  وجود نداشت . دخترک با تمام وجود با خوشحالی  رفت پیش دوستش . یه چیزی دید که انگار همه چی یادش رفت .دید که دوستش کوره .اشک تو چشماش جمع شد . دلش لرزید . تمام احساسش سرد شد . چشماشو بست و رو به پسرک گفت .برو ما نمیتونیم برایه همیشه پیش هم باشیم .  وقتی پسرک اینو شنید .بدون اینکه ازش دلیل بخواد  فقط با یه لبخند تلخ به دخترک گفت : من میرم فقط مواظب چشمای من باش . رفت .
بازم یکی رفت و یکی موند . 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 18:22 توسط ..:: niCe b0Ys ::..